پاییز
خدایا آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم تقدیر من است یا تقصیر من ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 اردیبهشت 1391 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

كاش امشب عاشقی هم پا می گرفت

تشنگی هم طعم دریا می گرفت

كاش امشب كوچه های منتظر

یك سلام گرم از ما می گرفت

این سكوت تلخ . دنیای من است

كاش دستت . دست دنیا میگرفت

آسمان ابری ترین اندوه را

از دل سنگین شبها می گرفت

پنجره دلتنگ چشمی آشناست

كاش می شد عاشقی پا می گرفت



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

روز جهانی کارگر، روز جهانی مرد، روز جهانی زن، روز جهانی خارمادر، روز جهانی مقعد کانگورو.....

بعضی وقتا از خودم می پرسم آدما در حال مستی کارای عجیب غریب می کنن یا در حالت عادی. ای کاش یه آمار دقیق بود که می دونستیم چه تعداد خرابکاری توسط آدمها در این دو حالت روی داده. من فکر می کنم کفه ترازو به سمت حالت عادی می چربه اساسی. بگذریم. این روزها برخی شبکه های ماهواره ای دارن خودشونو برای کارگر جر میدن. دل می سوزونن، شعر می خونن، ....شعر می خونن، داد می زنن و الخ. چند وقت پیش چند برگ روزنامه به دستم رسید و خوندمش که نمی دونستم گریه کنم یا بخندم. نشریه حزب توده. حامی زحمتکشان!! حامی کارگران!! بنده خداها بدجوری خر شدن. آدم رو یاد یارو شاسکولها میندازه که 50 سال تو یه اتاق تاریک روزه و نماز و دعا و کوفت و زهر مار به جا میارن بلکه رخ یار رو ببینن. دست آخر دول یار رو هم نمی بینن. عمرشون تلف میشه که هیچ، کلی شاسکول تر از خودشون رو هم سر کار میزارن و از شادی و زندگی و کار و تولید میندازن. خلاصه تو روزنامه شون طوری میگن رفیق!! استالین که انگار ممد آپاراتی نبش خیابون بغلیه. یه قاتل بلفطره، کسی که جان میلیونها آدم روگرفت اونم با زجر کشی و به وحشیانه ترین شکل. یه جانور بی پدر و مادر. حالا این حیوان شده رفیق!! و حامی کارگران و زحمتکشان. آقا اگه کارگر حامی نخاد کیو باید ببینه؟ حمایتش رو هم دیدیم. شوروی، مجارستان، رومانی، اوکراین و... .

کارگر در درجه اول سواد میخاد. باید ببینه و بدونه. مثلا یه کارگر ساده تو یه کشور بی نهایت خوشبخت و مرفه پیشرفته ، از عالم و آدم کتک میخوره و آخر شب له و لورده میاد خونه. بهش میگی فلانی خبر داری چه حق و حقوقی داری؟ میدونی داره چه ستمی بهت میشه؟ میگه خدای ما هم بزرگه!!!!!!!! بله با این حرف در حقیقت به خودش مواد مخدر و آرام بخش تزریق می کنه. "خدای ما هم یزرگه" دیگه نمیره دنبال حق و حقوقش چون بهش خر فهم کردن که خدا هست و دست آخر حقتو می گیره. پس بیخیال، بشین و تحمل کن. بلاخره میاد. غافل از اینکه "خدا امشب مهمون امیره". خدا اون مرسدس بنزیه که حاج فلانی تاجر معروف و البته با خدا و اهل مستحبات سوارمیشه. خدا داره کشتی کشتی به چین و روسیه و... صادر میشه. خدا اون صفر و یک هاییه که توی حسابهای بانکیه بعضیاس که نمی تونی بشمریش. "خدا مهمون امیره". ماها عادت داریم از یه ور بام بیفتیم. یا از این ور یا از اون ور. یا میزنیم به مواد مخدر خدا یا میزنیم به خزعبلاتی که خروجی اون رو توی کشتارگاه شوروی و کره شمالی دیدیم. این وسط هم کارگر بدبخت داره فقط سواری میده. حالا اگه بهش بگی تمام مشکلات تو و من و خلاصه همه اینه که فکر می کنیم خدا میاد به کمکمون و حقمون رو میگیره دو حالت پیش میاد: یا پا میشه جرت میده یا خدا رو میزاره کنار و جاش رفیق!! استالین رو میزاره. به این دلیل که ما بیسوادیم. حوصله فکر کردن نداریم. توی بد محیط و فرهنگی بزرگ شدیم. خلاصه مودبانه بگم: ریدیم(خدا وکیلی همه ما بخصوص دانشمند و دانشجو و استاد دانشگاه و روشنفکر و کارگر و..)

زجر آورتر از همه اینه که توی اخبار و برنامه های دیگه خییییییلی تصنعی میگن "روز کارگر مبارک". احتمالا اون روزم چند کارگر به اتهام نفس کشیدن بازداشت شدن و سیر کتک و فحش خوردن. درست مثل روز زن که کلی زن کتک و فحش می خورن. مثل روز دانشجو..... خوشبختانه این دور و برا کانگورو وجود نداره وگرنه روز جهانی مقعد کانگورو برای این موجودات شیرین و دوست داشتنی جهنده با اون چشای معصوم گران تموم میشد.

کارگر، حمال، کتک خور، بازیچه، معتاد، بی سواد، ضعیف، روزت مبارک

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()
بعضی وقتها فکر می کنم به اندازه کافی سنگ وجود نداره


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 فروردین 1391 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()
تمام عمر بستیم و شکستیم

بجز بار پشیمانی نبستیم


جوانی را سفر کردیم تا مرگ


نفهمیدیم به دنبال چه هستیم


عجب آشفته بازاریست دنیا


عجب بیهوده تکراریست دنیا


چه رنجی از محبتها چشیدیم


برهنه پا به تیغستان دویدیم


نگاه آشنا در این همه چشم


ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم


سبکبالان ساحلها ندیدند


بدوش خستگان باریست دنیا


مرا در اوج حسرتها رها کرد


عجب یار وفاداریست دنیا


عجب آشفته بازاریست دنیا


عجب بیهوده تکراریست دنیا


میان آنچه باید باشد و نیست


عجب فرسوده دیواریست دنیا


عجب خواب پریشانیست دنیا


عجب یار وفاداریست دنیا


عجب دریای طوفانیست دنیا


عجب آشفته بازاریست دنیا


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 فروردین 1391 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()




خب.................
مثل همیشه سال هم نو شد و مشکلات نو در برابر ما
و چوب های نو و دسته ای نو و .... های نو در انتظار ما
تنها چیزی که نو نمیشه(چون اصولا همیشه نوئه و نو
شدن نمیخاد) سلولهای تمیز و نایلون گرفته مغز ملته که
از فرط نو بودن انگار همین دیروز از کارخونه در اومده.

بگذریم...............
امسال ما و چند تای دیگه از فک و فامیلا با هم پولامون رو
روی هم گذاشتیم و یه کاسه پسته خریدیم و با یه گونی
پوست تخمه و سنگ ریزه و خلاصه هرچی دم دست بود
قاطی کردیم و شد آجیل واسه مهمونای عید. البته مهم
نیست.. مهم اینه که دلمون پاکه و مسلمونیم و آخرت رو
داریم.

به هر حال...............
تصمیم گرفتم وبلاگمو سال نویی به جای مزخرفات ملی گرایانه
و حرفهای آبکی درباره بهار و هوای خوب و حال خوبتر و آشتی و
جشن و شادی و این مهملات.. با چند تا نصیحت و حرف و گفته و
جمله و کلا فرمایش کاربردی از امام بزرگوارمون که از رساله و اینترنت
و... جمع آوری کردم تزیین کنم.
آخر سر هم دعا می کنم که سایه دولت محترم و مردمی و عدالت محور
اسلام هزاران قرن دیگه بر سر ملت مسلمون و شیعه و مطیع ایران باشه.
این دعای سال نو من بود:
خدایا این مملکت را از دموکراسی، تمدن غربی، خواب آلودگی اسلامی محفوظ بدار
خدایا سایه اسلام و متحدانش را هر روز بر سر این ملت و مملکت گسترده تر کن.
آمییییییییییییییییییین.
-------------------------------------------------

پیروزی نهایی وقتی است که اسلام ،به همه ابعاد وبه همه احکامش در ایران پیاده شود.

پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت نرسد.

امام حسین نجات داد اسلام را.

سیدالشهدا دیدند كه مكتب دارد از بین می رود قیام كردند.

----------------------------------------------------------------------------

جوانان ما، مرد شهادت و شهامتند.

حكومت اسلامی یعنی حكومت مبتنی بر عدل و دمكراسی و متكی بر قواعد اسلام و بیش از این وقت ندارم

اگر بخواهیم مستقل باشیم، باید مهیا باشیم كه با همه چیز مقابله بكنیم.

عید مسلمین وقتی سعید و مبارك هست كه مسلمین خودشان استقلالشان را و مجدشان را، آن مجدی كه در صدر اسلام برای مسلمین بود، به دست بیاورد.

------------------------------------------------

آزادی ابتدایی‌ترین حقوق بشر است

آزادی انتخاب حق مسلم و معلوم یك ملت است

یكی از بنیادهای اسلا‌م آزادی است، فطرتا یك انسان آزاد شده است.

--------------------------------------

اگر کسی حیوانی را وطی کند و منی از او بیرون آید، غسل تنها کافی است. و اگر منی بیرون نیاید چنانچه پیش از وطی وضو داشته باشد باز هم غسل تنها کافی است و اگر وضو نداشته باشد، احتیاط واجب آنست که غسل کند و وضو بگیرد

اگر کسی با اسب و الاغ و قاطر وطی کند گوشت آنها حرام می شود و باید آنها را از شهر بیرون ببرند و د ر جای دیگر بفروشند

اگر کسی با گاو و گوسفند و شتر نزدیکی کند، بول و سرگین (شاش) آنها نجس می شود و باید آنها را بدون آنکه تاخیری بیفتد بکشند و بسوزانند

دختران عمه و خاله بر کسیکه با مادر آنها یعنی با عمه یا خاله خود زنا کرده باشد، حرام می شوند، اما اگر به عمه یا خاله به شبه دخول کرده باشد، حرام نمی شود

زنی که عقد دائمی شده نباید بدون اجازه شوهر از خانه بیرون رود و باید خود را برای هر لذتی که شوهرش میخواهد تسلیم او کند و اگر در این موارد اطاعت شوهر را نکند گناهکار است و حق غذا و لباس و منزل ندارد
اگر با مادر یا خواهر کسی ازدواج نماید و بعد از ازدواج با آن کس لواط کند، آنها بر او حرام نمی شوند
اگر کسی با عمه یا خاله خود زنا کند، دختر آنها را نمی تواند بگیرد، ولی اگر دختر آنها را عقد کرده و بعد با آنها زنا کند، عقد آنها اشکالی ندارد
وطی در دبر زن حائض کفاره ندارد



امام خمینی امام المسلمین و المسلمات(رحمت اله عیه)



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()


این شعر را برای زنده یاد دکتر مصدق گفته ام. در آن وقت ها ـ در سال 35 ـ نمی شد اسم مصدق را ببری؛ این بود که بالای شعر نوشتم: برای پیر محمد احمدآبادی. من خودم در زندان بودم که آن مرد بزرگ و بزرگوار تاریخ معاصر ما را گرفته بودند و تقریبا محکوم کرده بودند. وقتی ما را در زندان زرهی برای هواخوری می بردند، او  را می دیدیم که در یک حصار سیمی خاص و جداگانه ای به تنهایی راه می رفت و قدم می زد؛ مثل شیری درون قفس. بعدها این شعر را برایش گفتم.

تسلی و سلام
برای پیر محمد احمدآبادی

دیدی دلا كه یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وآن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وآن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن كاخ ها ز پایه فرو ریخت
وآن كرده ها به كار نیامد
سوزد دلم به رنج و شكیبت
ای باغبان!  بهار نیامد
بشكفت بس شكوفه و پژمرد
اما گلی به بار نیامد
خشكید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
كز بندت ایچ عار نیامد
سودت حصار و پیك نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه كشتگاه نجیبت
جز ابر زهربار نیامد
یكی از آن قوافل پربا ـ
ـ ران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام
كه ت فر و بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف كارزار نیامد
افسوس كان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو، درداك
چون هیچ در شمار نیامد
وز سفله یاوران تو در جنگ
كاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت، كه غمان چند
آمد، ور آشكار نیامد

چندان كه غم به جان تو بارید
باران به كوهسار نیامد

اخوان ثالث

("تسلی و سلام" قصیده ای است از اخوان از دفتر ارغنون، سروده شده در فروردین ۱۳۳۵)


«خدا می‌داند پاك‌ ماندن در این كشور چقدر سخت است. لازمه‌اش این است كه انسان خیلی از محرومیت‌ها را قبول كند و با دقت و احتیاط زندگی كند. تا هزارها مثل من در راه آزادی فنا نشوند، وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید»  دکتر مصدق



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

چندین هزار زن    چندین هزار مرد

زنها لچک به سر

مردان عبا به دوش

یک گنبد طلا، با لک لکان پیر

یک باغ بی صفا،  با چند تک درخت

از خنده ها تهی،  وز گفته ها خموش

یک حوض نیم پر، با آب سبز رنگ

چندین کلاغ پیر، بر توده های سنگ

انبوه سائلان، در هر قدم به راه

عمامه ها سپید، رخساره ها سیاه

نادر نادرپور- قم 28 اسفند 1331



نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اسفند 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

خواندن ترانه های عاشقانه دیگر بس است

گریه شبهای بی ستاره دیگر بس است

می خواهم دلم را از قفس تنم رها کنم....

کنون که رهایش کرده ام.....

دلم همانند مرغی سرکش و طغیانگر از قفس تنم می پرد

و آچنان پر می زند از شادی رهایی،

که تاکنون هیچ پرنده ای اینچنین پر نزده است

ولی افسوس....

مرغ دلم حتی برای آخرین بار نگاهی به پشت سرش نکرد

تا جدایی مان را بدرود بگوید

حال،  قفس تنم بی دل شده،

تهی شده ام

گریه ام می گیرد

تنها شده ام.....



نوشته شده در تاریخ جمعه 12 اسفند 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

به خانه ام که میایی،

      همه چیز را می بینی....

            گلدان روی طاقچه را...

                گربه توی باغچه را...

                     غبار روی عکس را...

       همه چیز را می بینی،

غیر از من که همینطور به تو چشم دوخته ام

                      کاش صدایم می کردی



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 اسفند 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

مشکلات: هر روز بیشتر از دیروز

زندگی: هر روز ....تر از دیروز

امید: هر روز کمتر از دیروز

و شانسی که هر روز مثل برف آب می شود

و طاقت و تحملی که خیلی وقته Expired شده

و جیب تار عنکبوت زده



نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط  نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ  رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

 داد زد و بد و بیراه گفت! ( فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! ( فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! ( فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! ( فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم  فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست  به سجاده افتاد!

اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت :

بدان که یک روز دیگر را هم از دست  دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لابلای هق هقش گفت: ( اما با یک روز ....  با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟

فرشته گفت :
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند! می ترسید راه برود! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد .... بعد با خود گفت :

وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند....

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد،

اما .... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد وعبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 بهمن 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهرویی در خواب شد، در خواب شد

بر در چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم ازو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جان و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم ازو

تا جداسازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند درو تشویش را

او به من  می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من، من ترا بیگانه ام

آه ازین دل، آه ازین جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا، کس به آوازش نخواند

زنده یاد فروغ فرخزاد



نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()
موشی در خانه صاحجب مزرعه تله موش دید!
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
همه گفتند: تله موش مشکل تو است و به ما ربطی نداره!
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید!
از مرغ برایش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند
و گاو را برای مجلس ترحیم کشتند.....
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد
و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد.......


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی   منم آن سوسن وحشی که به ویرانه رود

شاپور بختیار (۱۲۹۳ شهرکرد۱۳۷۰ - پاریس) سیاست‌مدار ایرانی، دبیرکل حزب ایران از اعضای جبهه ملی ایران و آخرین نخست‌وزیر ایران، پیش از انقلاب ۱۳۵۷.

او در جنوب غربی ایران و از پدری به نام محمدرضا (معروف به سردار فاتح) و مادری به نام ناز بیگم به دنیا آمد. خانواده او از طوایف ایل بختیاری بودند. وی در ۱۹۳۶ به فرانسه رفت و در ۱۹۳۹ دکترای خود را در زمینه علوم سیاسی از دانشگاه سوربن دریافت کرد. او در ضمن دو مدرک لیسانس در زمینه‌های حقوق و فلسفه نیز دریافت کرده بود.

در جریان ملی شدن صنعت نفت، او که عضو حزب ایران شده بود، به طرفداری از دکتر مصدق برخاست و در سال ۱۹۵۳ در دولت کوتاه او معاون وزارت کار شد. پس از بازگشت محمد رضا پهلوی در پی کودتای ۲۸ مرداد به منتقدان شاه پیوست و به همین علت چند بار به زندان افتاد.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲  یکی از بنیان‌گذاران نهضت مقاومت ملی بود. در خرداد ۱۳۵۶ سه تن از سران جبهه ملی یعنی کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار نامه‌ای به شاه نوشته و از او خواستند که برای نجات کشور به حکومت استبدادی پایان داده و به اصول مشروطیت تمکین کند.

در اواخر سال ۱۹۷۸ و اوج گیری انقلاب ایران، شاه دستور آزادیش از زندان را صادر کرد و از وی در دیداری خصوصی در کاخ نیاوران تهران خواست که مقام نخست ‌وزیری ایران را قبول کند. دکتر بختیار برای آرام کردن اوضاع و جلوگیری از هرج و مرج، مقام نخست ‌وزیری را قبول کرد و خود را مرغ طوفان نامید.

زنده یاد بختیار در کنار محمدرضا پهلوی در روز معرفی کابینه خود، ۱۶ دی ۱۳۵۷
او در این هنگام، بدون دست‌بوسی و با نگاه به بالا در تلویزیون نمایان شد

در گرماگرم تب انقلاب، بختیار به همراه وزرای دولتش از مجلس سنا رای اعتماد گرفت و در شانزدهم دی ماه پنجاه و هفت نخست وزیر شد و سی و هفت روز در این سمت بود. بختیار در همان بدو نخست‌وزیری با حضور در احمدآباد، تبعیدگاه دکترمصدق و یاد کردن سوگند بر مزار او با آرمان‌های دکترمصدق تجدید میثاق کرد. پس از سقوط دکتر مصدق این نخستین بار بود که نخست‌وزیری، اولین سخنرانی خود را با ادای احترام به مصدق، در کنار تصویر او و ننگین خواندن کودتای ۲۸ مرداد آغاز می‌کرد. بختیار همواره خود را شاگرد مکتب دکترمصدق می‌دانست و یکی از آرمان‌های او پیاده سازی دوباره اهدافی بود که مصدق سال‌ها برای آن تلاش کرده بود.

او با تقدیم لایحه قانونی به هیئت رییسه مجلس، خواستار اعاده حیثیت از محکومان دادگاه نظامی از تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به این سو و محاکمه همه نخست‌ وزیران و وزیران دولت‌های ۲۵ سال اخیر شد. از دیگر تصمیمات او، برداشتن تصاویر شاه از دفاتر سفارتخانه‌های ایران در خارج از کشور است.

برنامه‌های دکتر بختیار در دوران ۳۷ روز نخست‌وزیری عبارت بودند از:

لغو حکومت نظامی و برگزاری انتخابات کاملا آزاد

انحلال ساواک

آزادی کلیهٔ زندانیان سیاسی ، اعاده حیثیت و پرداخت غرامت به آنان

محاکمه متجاوزان به حقوق مردم

پشتیبانی بدون قید و شرط از اعلامیه جهانی حقوق بشر

اعلام آزادی بیان و مطبوعات و لغو هر نوع سانسور

و...

در پی اوج گرفتن اعتراضات، محمدرضا شاه به همراه فرح از کشور خارج شد. با خروج شاه از ایران و اعلام بیطرفی ارتش، همه چیز تغییر کرد.

...................................

....................................

....................................

....................................

.....................................

سرانجام دکتر بختیار در میانه فروردین سال ۱۳۵۸به فرانسه سفر کرد.

او با پذیرش نخست‌وزیری هزینه شخصی سنگینی پرداخت کرد تا جایی که هم‌مسلکانش در جبهه ملی رای به اخراج او و رد همکاری با دولت وی دادند. دولت  دکتر بختیار نخستین دولت مخالف با نحوه حکومت شاه پس از کودتای ۲۸ مرداد بود.

.........................................

.........................................

.........................................

.........................................

سرانجام در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۷۰برابر ۶ اوت ۱۹۹۱، زنده یاد بختیار و منشی وی را در خانه مسکونی اش در حومه پاریس به قتل ‌رساندند.

گورستان منپارناس، پاریس، بر سنگ مزار بختیار بیتی از حافظ به خط نستعلیق حک شده‌است.
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

       

من مرغ طوفانم، نیندیشم ز طوفان    موجم، نه آن موجی که از دریا گریزد

او آزادی را داد... مردم نخواستند

یادش گرامی



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()
چه ساده در میان گریستن خویش زاده می شویم
و چه ساده در میان گریستن دیگران می میریم
و در فاصله این دو سادگی چه معمایی می سازیم به نام زندگی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 دی 1390 توسط هاینز هرتزلیش | نظرات ()

    سلطه گری را گفتند چه خوری ؟

    گفت: گوشت مردمان

    گفتند:چه نوشی ؟

    گفت: خون مردمان

    گفتند: چه پوشی ؟

    گفت: پوست مردمان

    گفتند از چه راه اینها را بدست می آوری ؟

    گفت: از جهل مردمان!

    گفتند، ازجهل چگونه نگهداری و مراقبت می كنی؟

    گفت :

در جعبه‌ طلائی خرافات!



(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...